همسرخوبم، تو نیستی و من با عکست سخن گفتم و قربان صدقه ات رفتم، لابد انسان در مدت یک لحظه گذران جادویی زمان، نفس خود را در سینه حبس گرده بود و به حظ بصری تن درداده بود.عزیز من این ساعت ازشب، این ساعت پر درد زیبا را انقدر به تو فکر خواهم کرد تا خوابم ببرد، آنقدر شعر می خوانم و آهنگ گوش می کنم که پلک هایم روی هم آرام گیرند. این عشق غمگین موهبت دردانه ی قلب ماست به یکدیگر. دلم هزار سلام برایت می فرستد....
برچسب:
نویسنده: شیوا پورحسین
برچسب:
نویسنده: شیوا پورحسین
از مزیت های زندگی با محمد این است که می توانم در طول روز ساعاتی به یک بچه ی دوساله تبدیل بشوم، یعنی ونگ بزنم، شلوغ کاری کنم، شعر بخوانم، بهانه گیری کنم، طلب خوراکی و جایزه کنم، و هر ادا و اصولی که دلم میخواهد دربیاورم، و هیچ کس هم نباشد که به من خرده بگیرد.
برچسب:
نویسنده: شیوا پورحسین